تبليغاتX
قاب شیشه ای
سی و دو...
مرض...

انگار در رگهای دستم برف می بارد

زیر سرُم که می خوابم...!!!

.

.

پ ن:نصف عمرم زیر سرم گذشت...!!!

ولی اینبار خوب شد برادر داشتنو حس کردم!!!

نوشته شده توسط فلانی در تاريخ جمعه 1388/08/08 با موضوع
سی و یک...
خیس...

آسمان شهرمان که بارانی می شود...

خیابان ها

با انگشت نشانم می دهند!!!

 

نوشته شده توسط فلانی در تاريخ یکشنبه 1388/08/03 با موضوع
سی...
فاجعه ی قرن آهن...

عزیزم

دستم زیر ِ سنگ نیست !!!

دوستت دارم...

حالا اینکه فرقِ این دوتا رو نمی دونی٬مشکلِ منه...

 

پ ن:ای دادِ بیداد.....ای دادِ بی داد...

نوشته شده توسط فلانی در تاريخ پنجشنبه 1388/07/30 با موضوع
بیست و نه...
جبر...

می خوام عاشق باشم اما تب دنیا نمیذاره

سر راه بهشت من٬درخت سیب می کاره 

 

پ ن:دوستای گلم از عدم حضورم تو وبشون دلگیر نشن...این روزا سرم خیلی شلوغه...!

نوشته شده توسط فلانی در تاريخ دوشنبه 1388/07/20 با موضوع
بیست و هشت...
کوچک...

 

وقتی از لاکت بیرون میای...

تازه میفهمی که دنیا چقدر بزرگه...

که چقدر آدما کوچیکن

میفهمی که حقیقت چه رنگیه

تازه می فهمی که چقدر نمی فهمی

اونوقته که همه چیزو از دور نگاه میکنی و...افسوس

.

.

پ ن:دوست دارم حرف بزنم...اما با کی...؟؟

پ ن:اگه این وبلاگ کاغذی بود٬تا حالا صد بار سوزونده بودمش و  صد بار هم پشیمون شده بودم...!

نوشته شده توسط فلانی در تاريخ یکشنبه 1388/07/12 با موضوع
بیست و هفت...

گریه...

" تمام ناگفتنی ها را

من گفته ام...

تو اما

آیا تمام شنیدنی ها را شنیده ای؟ "

پ ن:هیچ کس لیاقت اشک های مرا ندارد

وکسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن من نمی شود...

نوشته شده توسط فلانی در تاريخ سه شنبه 1388/07/07 با موضوع
بیست و شش...

باران...

مرحبا باران...ببار

ببار بر حس کویری ام

ببار که دلم چیزی می خواهد

شبیه لبخند٬مانند شعر٬مثل یک بوسه...

پ ن:همیشه از پائیز بیزار بودم...اما امسال خیلی دوستش دارم...چرا؟

نوشته شده توسط فلانی در تاريخ دوشنبه 1388/06/30 با موضوع
بیست و پنج...

هی تلخ ممتد...


آه اي بي دانه کبوتر...!

اي...هر چه مي گويم ٬هيچ...!!!

.

.

اين نيست...

به حرمت تمام بي حالي هايت اين نيست...

اين نيست آن داستاني که شبها٬خوابت را مي شکافت...!!

بيا و مردي کن...

بيا و...

.

.

چه بگويم بيا و.....

اصلا بگذريم٬ترجيح مي دهم شعري بخوانم...

با صداي بلند...

.

.

"زيبا...هواي حوصله ابريست

چشمي از عشق ببخشايم تا رود آفتاب بشويد دلتنگي مرا...

زيبا هنوز عشق در هول و هوش چشم تو مي چرخد

از من مگير چشم...دستم بگير

دستم بگير و..."

پ ن:اینقدر گفتی٬تا باورم شد

پ ن:باور کردن سخت نیست فقط به قدر یه عمر حماقت می خواد

نوشته شده توسط فلانی در تاريخ چهارشنبه 1388/06/25 با موضوع
بیست و چهار...
خدایا...شکر

الهی!

 بر رخ از خجالت گَرد داریم...

 و در دل از حسرت درد داریم...

 و روی از شرم گناه زرد داریم...

پس از من اشکی و آهی...و از تو نگاهی

آمین...

پ ن:خوشحالم که هنوز٬می فهمم...

نوشته شده توسط فلانی در تاريخ جمعه 1388/06/20 با موضوع
بیست و سه...

کار خداست...

آه

چقدر خورشید دور است...

و هوا سنگین

و چه اشک فراوان...

.

.

انگار همیشه غروب است...

وقتی غروری می شکند.

پ ن:خدا٬...بیا و خدایی کن...به قشنگیات قسم٬نفسم داره بند میاد...!

نوشته شده توسط فلانی در تاريخ دوشنبه 1388/06/16 با موضوع
بیست و دو...
مسئله این نیست...

عقل

.

.

.

دل

و چه دورند و دشمن...!!!

پ ن:عقلم راست میگه...دلم زور...

پ ن۲:دیگه وقتشه...نزدیکه یک ماه.

نوشته شده توسط فلانی در تاريخ چهارشنبه 1388/06/11 با موضوع
بیست و یک...

زیبا...

این روزها که لحظه هایم بوی دستان تو دارند...

دلم سر به هوا شده

و تنم آنچنان نفس میکشد که دم به بازدمش نمی رسد...!!!

ذهنم زیباییت را مرور میکند

و چشمانم تو را حدس میزنند

کلماتت هم که نوازشی است بر خستگی های بی پایانم

خلاصه روزگارم آنچنان آرام است

که گویی هیچ گاه بادها راه خانه ام را ندانسته اند...!

نوشته شده توسط فلانی در تاريخ سه شنبه 1388/05/27 با موضوع