تبليغاتX
قاب شیشه ای


قاب شیشه ای

๑۩۞۩๑ کیبورد آزاری های یک پسر ๑۩۞۩๑

توبه نکن...

فاحشه دنیا تموم شد واسه تو٬توبه نکن

میدونم عشق میشه حسرت واسه تو٬توبه نکن

روح من هم مثل تو دیگه بکارت نداره

خدایی نمونده دیگه واسه تو ٬توبه نکن

اگه تو توبه کنی خدا خجالت میکشه

توبه که اثر نداره واسه تو٬توبه نکن

کل عمرت عشقو به بازی گرفتی

آخرش تو هم یکی مثل همه توبه نکن

توبه که دو روزه باشه به خدا بی فایدست

بیا بگذر٬بی خیال شو٬ دوباره توبه نکن

توبه کردن کار امثال شما نیست ٬چی بگم...

زندگی پر از گناهه واسه تو٬توبه نکن

پ ن:بیچاره   ...    بی چاره...!

پ ن:زندگی ارزش اینهمه خفت رو نداره...

پ ن:خدارو شکر...!

نوشته شده در سه شنبه 1388/09/03ساعت 6:39 PM توسط فلانی| |

دروغ...

سر چشمه ی تمام گناهان دروغ است

امام علی (ع)              

 

          

نوشته شده در شنبه 1388/08/23ساعت 5:13 PM توسط فلانی| |

سخت...

این روزها

که هیچ چیز آن طور که باید٬نیست

درد در سرم پایکوبی میکند...

آهای

قرص های کوچک خواب آور٬در من اثر کنید

می خواهم شب را زودتر آغاز کنم...!

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18ساعت 7:19 PM توسط فلانی| |

مرض...

انگار در رگهای دستم برف می بارد

زیر سرُم که می خوابم...!!!

.

.

پ ن:نصف عمرم زیر سرم گذشت...!!!

ولی اینبار خوب شد برادر داشتنو حس کردم!!!

نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 9:30 PM توسط فلانی| |

خیس...

آسمان شهرمان که بارانی می شود...

خیابان ها

با انگشت نشانم می دهند!!!

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03ساعت 0:23 AM توسط فلانی| |

فاجعه ی قرن آهن...

عزیزم

دستم زیر ِ سنگ نیست !!!

دوستت دارم...

حالا اینکه فرقِ این دوتا رو نمی دونی٬مشکلِ منه...

 

پ ن:ای دادِ بیداد.....ای دادِ بی داد...

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت 0:17 AM توسط فلانی| |

جبر...

می خوام عاشق باشم اما تب دنیا نمیذاره

سر راه بهشت من٬درخت سیب می کاره 

 

پ ن:دوستای گلم از عدم حضورم تو وبشون دلگیر نشن...این روزا سرم خیلی شلوغه...!

نوشته شده در دوشنبه 1388/07/20ساعت 10:43 AM توسط فلانی| |

کوچک...

 

وقتی از لاکت بیرون میای...

تازه میفهمی که دنیا چقدر بزرگه...

که چقدر آدما کوچیکن

میفهمی که حقیقت چه رنگیه

تازه می فهمی که چقدر نمی فهمی

اونوقته که همه چیزو از دور نگاه میکنی و...افسوس

.

.

پ ن:دوست دارم حرف بزنم...اما با کی...؟؟

پ ن:اگه این وبلاگ کاغذی بود٬تا حالا صد بار سوزونده بودمش و  صد بار هم پشیمون شده بودم...!

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 0:10 AM توسط فلانی| |

گریه...

" تمام ناگفتنی ها را

من گفته ام...

تو اما

آیا تمام شنیدنی ها را شنیده ای؟ "

پ ن:هیچ کس لیاقت اشک های مرا ندارد

وکسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن من نمی شود...

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 8:18 PM توسط فلانی| |

باران...

مرحبا باران...ببار

ببار بر حس کویری ام

ببار که دلم چیزی می خواهد

شبیه لبخند٬مانند شعر٬مثل یک بوسه...

پ ن:همیشه از پائیز بیزار بودم...اما امسال خیلی دوستش دارم...چرا؟

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت 0:34 AM توسط فلانی| |

هی تلخ ممتد...


آه اي بي دانه کبوتر...!

اي...هر چه مي گويم ٬هيچ...!!!

.

.

اين نيست...

به حرمت تمام بي حالي هايت اين نيست...

اين نيست آن داستاني که شبها٬خوابت را مي شکافت...!!

بيا و مردي کن...

بيا و...

.

.

چه بگويم بيا و.....

اصلا بگذريم٬ترجيح مي دهم شعري بخوانم...

با صداي بلند...

.

.

"زيبا...هواي حوصله ابريست

چشمي از عشق ببخشايم تا رود آفتاب بشويد دلتنگي مرا...

زيبا هنوز عشق در هول و هوش چشم تو مي چرخد

از من مگير چشم...دستم بگير

دستم بگير و..."

پ ن:اینقدر گفتی٬تا باورم شد

پ ن:باور کردن سخت نیست فقط به قدر یه عمر حماقت می خواد

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25ساعت 0:23 AM توسط فلانی| |

خدایا...شکر

الهی!

 بر رخ از خجالت گَرد داریم...

 و در دل از حسرت درد داریم...

 و روی از شرم گناه زرد داریم...

پس از من اشکی و آهی...و از تو نگاهی

آمین...

پ ن:خوشحالم که هنوز٬می فهمم...

نوشته شده در جمعه 1388/06/20ساعت 3:58 AM توسط فلانی| |

قالب : پيچك