|
هی تلخ ممتد...
آه اي بي دانه کبوتر...!
اي...هر چه مي گويم ٬هيچ...!!!
.
.
اين نيست...
به حرمت تمام بي حالي هايت اين نيست...
اين نيست آن داستاني که شبها٬خوابت را مي شکافت...!!
بيا و مردي کن...
بيا و...
.
.
چه بگويم بيا و.....
اصلا بگذريم٬ترجيح مي دهم شعري بخوانم...
با صداي بلند...
.
.
"زيبا...هواي حوصله ابريست
چشمي از عشق ببخشايم تا رود آفتاب بشويد دلتنگي مرا...
زيبا هنوز عشق در هول و هوش چشم تو مي چرخد
از من مگير چشم...دستم بگير
دستم بگير و..."

پ ن:اینقدر گفتی٬تا باورم شد
پ ن:باور کردن سخت نیست فقط به قدر یه عمر حماقت می خواد |